تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد


بی سرزمین تر از باد

من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهی نگران، تو به اندازه تنهایی من شاد

 

 

 

گفته بودی خواهم آمد روزی، تا تو را مست کنم از شمیم عطر رویایی خویش!

گفته بودی تا بمانم منتظر، در پس کوچه ی تنها یی ام.

چه زیبا نقش کردم لحظه های بودنت را هرچند،

خوانده بودم ز نگاهت که نخواهی آمد!

تلخی ثانیه ها ی انتظار، تپش تند و هیاهوی دلم،

همه آرام شد از نغمه ی لالایی صبر،

و پیامی دادی...! خط خطی ، ناپیدا، که به تنهایی خود خوی کنم...

جایت اینجا خالی است،

و تنفس سخت است.

آتشی ساخته ام از تمام دل رنجیده ی خود،

تا مگر بگذرد این فصل غمگین و زمستانی من!

بغض بس جانفرساست، و صدا خاموش است.

کاشکی بشنوی از عمق نگاه ترو بارانی من،

...که تورا منتظرم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9 توسط بچه های آسمانی| |

 

 

 

واژه ها جامعه هایی رنگین برای احساس اند

و سکوت پیمانه ای لبریز از کلمات منتظر

نگاه مشتاق من , پاسخ سلام های خود را میان لبان بسته می جوید

......

من عشق را از دل داغ یک ستاره دزدیدم

و خلوص را میان شعله های سرخ شراب نوشیدم

معنی نوازش را از میان دست های نرم موج ربودم

وقار را میان برگ های سبز سپیدار یافتم

اینجا لحظه ها شاهد عریان ماندن کلماتند .

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22 توسط بچه های آسمانی|

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و

 مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند

 تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار

همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني

 ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار

ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به

 نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي

 شوي ... او مي زايد و تو براي

فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه

كودك دختر نباشد ...... او بي خوابي مي

 كشد و تو خواب حوريان بهشتي

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15 توسط بچه های آسمانی| |

 

 

 

نامی  نداشت .نامش تنها ادم بود ، و تنها دارایی اش تنهایی بود.

 

گفت: تنهایی ام را به بهانه عشق می فروشم

 

کیست که از من قدری تنهایی بخرد ؟

 

هیچ کس پاسخ نداد.

 

گفت: تنهایی ام پر از رمز و راز است ،

 

رمزهایی از بهشت ، رازهایی از خدا.

 

با من گفتگو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.

 

هیچ کس با او گفت و گو نکرد .

 

و او میان اینهمه تن ، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت.

 

غاری در حوالی دل.

 

می دانست انجا همیشه کسی هست.

 

کسی که تنهایی

 

می خرد و عشق می بخشد.

 

او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمیدانیم که چه مدت انجا بود.

 

سیصد سال و نه سال بر ان افزون ؟ یا نه ، کمی بیش و کمی کم.

 

او به غارش رفت و ما نمی دانیم که چه کرد

 

و چه گفت

 

و چه شنید ،

 

و نمیدانیم

 

که ایا در غار خوابیده بود یا نه ؟

 

اما از غار که بیرون امد بیدار بود ، انقدر بیدار که خواب الودگی ما بر ملا شد .

 

چشمهایش دو خورشید بود ، تابناک و روشن ، که ظلمت ما را می درید.

 

از غار که بیرون امد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور.

 

اما نمی دانم سنگینی اش را از کجا اورده بود ، که گمان می کردیم زمین

 

تاب  وقارش را نمی اورد

 

و زیر پاهای رنجورش در هم خواهد شکست.

 

از غار که بیرون امد با شکوه بود .

 

شگفت و دشوار و دوست داشتنی ،

 

اما دیگر سخن نگفت.

 

انگار لبانش را دوخته بودند ،

 

انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.

 

و این بار ما بودیم که بدنبالش می دویدیم

 

برای جرعه ای نور، برای قطره ای حیرت .

 

و او بی انکه چیزی بگوید ،

 

می بخشید ،

 

بی انکه چیزی بخواهد

 

او نامی نداشت ،

 

نامش تنها انسان بود و

 

تنها دارایی اش ،

 

تنهایی بود

 

تنهایی ...

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15 توسط بچه های آسمانی| |


Design By : Night Skin